باد می آید
هوا سرد است
باران می بارد
اشک از چشمان همه جاری است
گنجشکها نالان می خوانند
هوا ابری و دلتنگ است
در این صبحگاه پاییزان.
بهار رفته است
مرد رفته است
تو نیز گریه کن ای دوست!
تا یکدل شویم با هم
بیا برای مرد بگرییم باز
هنگام بارش باران
|
باد می آید هوا سرد است باران می بارد اشک از چشمان همه جاری است گنجشکها نالان می خوانند هوا ابری و دلتنگ است در این صبحگاه پاییزان.
بهار رفته است مرد رفته است تو نیز گریه کن ای دوست! تا یکدل شویم با هم بیا برای مرد بگرییم باز هنگام بارش باران + نوشته شده توسط آرش عطاری در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت
9:34 |
برگ جاویدان نیست خواهد افتاد روزی، بعد از پیر شدن خواهد مرد هر چند، همچون ما او نیز یاد برگریزان نیست بادی نه چنان سخت خواهد آمد دین روز برگ ها را با خود خواهد برد که تواند که بگوید این روز روز پاییزان نیست و درخت ،آرام ریزش برگها را می نگرد. و برای تنهایی خود می گرید "کی شود من و برگ باز با یکدیگر همراه شویم کی شود برگ نزد من آید باز" "هیچ وقت" این است پاسخ خاک او نیز از رفتن برگها می نالد. او نیز صدای افتادن برگها را می شنود "روزی برگی دیگر آید باز و دگر روزی آنها نیز خواهند رفت" "ما کی خواهیم رفت" شاید امروز فردا شایدم بعد از مردن این برگها ما هم خواهیم رفت. سالهای سال گذشت درخت هم دیگر مُرد خاک تنهای تنها شده بود همه اش با خود می گفت "من کی خواهم مُرد؟" + نوشته شده توسط آرش عطاری در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت
19:15 |
سرد تر از باد
هوا خفه بود.بی بی پنجره را باز کرد.صدای وانتی میوه فروش بلندتر شد. - پیاز،سیب زمینی بدو بیا ببر که تموم شد.آخرشه. بی بی گفت:سر اورده ننه بیامرز. و پنجره را دوباره بست. بی بی روی زمین نشست.تکیه اش را به پشتی داد.بافتنی و کاموا را از پشت پشتی در آورد و مشغول شد.برای سهراب پلیور می بافت،هنوز سهراب نمی دانست.کامواها سفید و مشکی بودند.میلهای بلند طوسی رنگ را سریع تکان می داد.صدای زنگ درآمد.بی بی وسایلش را سریع قایم کرد. با گامهای سنگین به سمت در حیاط رفت. - ها.کیه؟ - منم ننه. بی بی در را باز کرد. سهراب وارد شد : سلام ننه. - علیک سلام. مگه تو کلید نداری؟ - حال نداشتم. خسته م ننه ،خسته. - از چی؟ - از بی پولی ،از بدبختی، از علافی،از سگدو زدن . - خو چکار کردی؟ - چیو؟! - کار دیگه؟ - هیچی یه دو سه تا شرکت تو بالا شهر هستن مدیر عامل ندارن.گفتم برم فکرامُ بکنم بعد جوابتونُ می دم. - خب ننه ،مدیر عاملی که خوبه! - تو چقدر ساده ای ننه.کلی جوون بیکار تو این شهر هست بیان به من کار بدن؟ - خو کرایه خونه رُ چیجوری جور می کنی؟تا سر برج 2هفته مهلته. تازه پول قاسم ام باید بدی.عامرُ که می شناسی. - چه کار کنم ننه؟نه پولی، نه سرمایه ای، نه کوفتی من چه طور می تونم پول در بیارم.سواد درست حسابی ام که ندارم. - خو شوفری بکن؟ - تو ماشین شو بخر من برات شوفری ام می کنم.ناهار چی داریم؟ - املت. -ای خداااا. صدای زنگ درامد سهراب بلند شد.به حیاط کوچک قدم گذاشت از راهروی باریک رد شد و در را باز کرد. - سلام جوون محض ابوالفضل یه چیزی بزار کف دستم. بچه هام گشنه ان. - ننه بیا ببین این چی می گه. - و به درون حیاط برگشت.گدا به داخل سرک کشید.بی بی به طرف در می آمد. - ها چیه؟ - امام رضا بچه هات نگه داره مریضم،بی کسم،بچه دارم.بچه هام نون شب ندارن یه کمکی چیزی... - خدا زیادت کنه لااقل تو می تونی گدایی کنی من چی؟نه نمی تونم کار کنم نه رو گدایی کردن دارم بچه ام که نمی زاره کلفتی مردم رو بکنم. - ننه چی شد این نهار. - الان میام ننه. - پس این پسرت چی بیکاره؟ - ها دنبال کار می گرده. ولی کو کار.سواد درست و حسابیم که نداره.ننه اش بمیره بچه ام داره دیوونه می شه. گدا با حسرت به بی بی نگاه کرد دستش را در جیبش کرد پانصد تومانی کهنه ای را در دست بی بی گذاشت و مشتش را بست و گفت:تو از من محتاج تری و تند رفت. بی بی خواست داد بزند،صدایش در نیامد.می خواست دنبال زن بدود و پولش را پس بدهد ولی پاهایش یاری نداد.دیگر آنقدر هم بدبخت نشده بود که برای پانصد تومان پیش گدایی درددل کند.بازگشت. چند روزی گذشت،پنج شنبه بود که قاسم و مرضیه با جعبه ای شیرینی خشک ارزان قیمت به خانه بی بی آمدند.زنگ زدند.بی بی در را باز کرد،قاسم احوالپرسی گرمی با بی بی کرد.مرضیه مادرش را در آغوش کشید. - چی شده قاسم خان شنگولی! - خبرای خوش برات دارم بی بی سکینه ،برا سهراب کار گیر اووردم. - ها قاسم،جون بی بی راست می گی. - آره به خدا،سرایدار یه ساختمونه گنده که چند تا شرکت توشه.حقوقش کمه ولی از هیچی خیلی بهتره. - الهی دردت بخوره تو سر بی بی بی بی قاسم را سفت بوسید.اشکهایش را با لباسش پاک کرد. آنها را به درون خانه برد. چند هفته بعد پلیور سهراب به پایان رسیده بود.هر روز صبح آن را می پوشید و سر کار می رفت شش صبح.شیفت کاری اش هفت صبح بود تا هفت شب. - ننه این پلیورت چرک شده درارش بده برات بشورم. سهراب اخمو بود. - سهراب نمی خوای به ننه بگی چی شده؟ - عامر کرایه خونه رو ده هزار تومن اضافه کرده. - خدا کریمه ننه شاید حقوقت رو زیاد کردن. - یه ماه نشده رفتم سر کار،حقوقمه زیاد کنن.همینطوری هم هیچی دستمون رو نمی گیره . - خو ننه کارای مردم می مونه حوصله خونه تکونی ام ندارن.پول خوبی ام می... - من نمی خوام ننه ام با این سن و سالش بره در خونه مردم واسه نظافت. بی بی سر انداخت پایین و هیچ نگفت. - شام چی داریم؟ - لوبیاپلو. - لوبیاپلو؟ - ها ننه قاسم لوبیا برامون اوورده. - ننه قاسم کی اومده؟ - دیروز. - پس کجا رفت. - خونه برادر قاسم.برادربزرگش مجید. - دلم می خواست ببینمش.خو برنج رو چیکار کردی؟ - یکی دو هزار تومن پول واسه روز مبادا کنار گذاشته بودم.با اون خریدم. - ننه دستاتُ ببینم. - دستامُ چیکار داری. - بده ببینم. بی بی دستهایش را لرزان بالا آورد. - ننه ای ده هزار بار. من نمی خوام نظافت خونه های مردمُ بکنی. -خو هیچی تو خونه نداشتیم. - گردن خوردم دو شیفت کار می کنم ولی تو رو قران این کارا رو نکن.آخر دیدی خودمو کشتم . فریادهای سهراب بی بی را خاموش کرده بود. سهراب سریع از خانه بیرون زد + نوشته شده توسط آرش عطاری در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت
7:19 |
دوست من پنجره
سومین روز سال تحصیلی اون سال روزی بودکه با دوستم پنجره آشنا شدم.اون روز و تمام روزهای دیگه مهرماه زنگ های تفریح باید سرکلاس می موندم چون پای راست من شکسته بود.شاید اگر پای من نمی شکست هرگز دوستی با یه پنجره را تجربه نمی کردم.ابتدا اون سر صحبت باز کرد ولی فکر می کرد من به این خاطر سر کلاس می مونم تا با اون دوست بشم.کمی از خود راضی بود و به قول خودش خواهش من رو برای دوست شدن پذیرفته بود.پنجره شیشه ای داشت که نقش های معمولی روش قرار گرفته بود وآهن های دورش سفید رنگ بودند.تقریبا مثل تمام پنجره های دیگه هیچ فرقی با بقیه نمی کرد به جز اینکه این دوست من صحبت کردن بلد بود. با صدایی نه چندان بلند گفتم :"دیگه خسته شدم".با بیان این جمله بود که کسی جوابمو داد :"از چی؟!"چنان سرم رو به طرف پنجره برگردوندم که خیلی درد گرفت ولی هیچ کس نبود.اما همان صدا دوباره پرسید:"از چی خسته شدی؟"حالا دیگه مطمئن بودم که این صدای پنجره ی کلاس ما بوده .جواب دادم "هیچی همینطوری " _ می دونم می خوای با من دوست بشی بنابراین خواهش تو رو می پذیرم اسم من پنجره است اسم تو چیه؟ _ اسم من آرش ولی یه سؤالی داشتم تو حرف زدن رو چطوری یاد گرفتی؟ _ اولا این رو بهت بگم اولین نفری هستی که باهاش حرف می زنم می پرسی حرف زدن رو چطوری یاد گرفتم . خیلی سخت بود ولی به هر حال من می خواستم یاد بگیرم .به حرف های بچه هاو دبیرها گوش می کردم بعد که می رفتن اون ها رو تکرار می کردم یه بار حواسم نبود وقتی بچه ها سر کلاس بودن حرف زدم دبیر هم یکی از بچه ها رو تنبیه کرد. راستی چه اسم قشنگی داری ؟ _ اسم تو هم قشنگه. _ لطف داری .کار من یکی از سخت ترین کارهاست توهیچ جای دنیا بدبخت تر از من پیدا نمی کنی .شب و روز این جا می ایستم و نور رو به کلاستون می اندازم ولی یکبار نشد کسی بگه خسته نباشی که کلاسمون رو پر نور می کنی تو هم نمی خوای از من تشکر کنی؟! _ واسه چی؟ _ پس خیال کردی این همه حرف رو برای دیوار زدم همین که کلاستون رو روشن می کنم دیگه . _ ببین پنجره حالا که من پام شکسته وظیفه ام اینه که بشینم سر جام ولی برای انجام این کار نباید انتظار تشکر دیگران رو داشته باشم تازه آدما از کجا می دونستن که تو حرفاشون رو می فهمی که بخوان ازت تشکر کنن؟ گویی کمی از حرفهایم را متوجه نشده بود دوباره پرسید : _ کار تو هم مثل کار من سخته و خسته کننده ولی چرا باید یه جا بشینی چرا نمی ری با بقیه بازی کنی ؟احتمالا یه دلیلش به خاطر منه ولی دلیل دیگه؟ _ خوب البته یه دلیلش به خاطر توست ولی مطمئن نیستم دلیل دوم رو بفهمی یا نه.استخوان پای من از هم جدا شده .پام شکسته نمی تونم تنها راه برم . _ این یعنی چی ؟ _ یعنی FX مچ پای راست. _ و اون یعنی چی؟ _ خودم هم دقیقا نمی دونم دکترا بالای تختم نوشته بودند. _ خیال نکنی من خنگم ها فقط کنجکاو شدم .من چیزای زیادی از دبیر ها یاد گرفتم . _ تو چند سالته _ نمی دونم 7 یا 8 شایدم 10 سال خدا می دونه شایدم 20 سال تو چند سالته ؟ _ 14 _ کجا به دنیا اومدی ؟ _ خرم آباد _ به به خوش به حالت چه جای خوبی . _ مگه تو رفتی اونجا. _ نه ولی حدس می زنم خیلی قشنگ باشه آخه می دونی تنها چیزایی که تو عمرم دیدم کلاس شماست از خیابون پشت سرم هم زیاد خوشم نمی آد صدای ماشینها اذیتم می کنه چیزایی ام که تو این کلاس عوض می شن بچه هاشن که هر سال عوض می شن قبلا بهت گفته بودم که کار سختی داری ولی به سختی مال من نیست معلوم نیست آخر و عاقبت من چی می شه و بهت گفته بودم از دبیرا چیزای زیادی یاد گرفتم مثلا اینکه آدما روزی به دنیا میان و روزی از دنیا می رن ولی من چی ؟من تا ابد اینجا موندگارم مگر یه زلزله 12 ریشتری به بالا بیاد آخه می دونی من ضد زلزله نیستم. _ خودم ضد زلزله ات می کنم . _ اما چطوری؟ _ یه چسبای کلفتی رو به صورت ضربدر می زنم روت . _ لطف داری اگه این کارو بکنی ازت ممنون می شم وقتی چند ماه پیش اون زلزله اومد خیلی ترسیدمفکر کنم 12 ریشتری بود. _ نه بابا اون فقط 6 ریشتر بود توی ژاپن حتی زلزله ی 8 ریشتری هم اومده که فقط یک دونه تلفات داده . _ ژاپن شهر یا استانه؟ _ ژاپن یه کشوره . _ مثل اروپا ؟ _ نه اروپا یه قاره است .البته یه چیز دیگه هم هست فقط تو نیستی که از زلزله می ترسی .انسانها و حیوانات و حتی دیوارها هم از زلزله می ترسن . _ من نمی دونم شما آدما چطوری این چیزا رو با هم یاد می گیرید حتما خیال می کنید مغزتون داره می ترکه برای همینه که کله هاتون اینقدر گنده است . _ داشتم برات می گفتم که فقط تو نیستی که از زلزله می ترسی زلزله یکی از وحشتناکترین وقایع روی زمینه قدرت تخریبش اون قدر زیاده که گاهی می تونه در عرض چند ثانیه یه منطقه رو نابود کنه البته اگر خونه هاش ضد زلزله نباشن شاید شنیده باشی یه بار زلزله ای توی شهر بم اتفاق افتاد که حدود سی هزار کشته داد نمی دونی چه وضعی پیش اومده بود همه مردم ترسیده بودن تو هر شهر تا یه زلزله 3 یا 4 ریشتری می اومد همه فکر می کردن کارشون تمومه ولی بعد آموزش ها بیشتر شد الان اکثر مدارس آموزش ضد زلزله دارن .کل مردم دنیا از زلزله می ترسن نگاه کن الان چه قدر از یک زلزله 6 ریشتری ترسیدن دیگه اون بدبخت هایی که تو کشورشون 8 ریشتری می آد چقدر باید بترسن . اما علم هم پیشرفت کرده روز به روز فناوری های جدیدی برای آمادگی و پیش بینی زلزله به وجود می آد . _ خوش به حالم که ژاپنی نیستم . بعد از چند لحظه بحثمون رو عوض کردیم به او گفتم: _ راستی پنجره گفته بودی هیچ کسی رو تو دنیا نداری خیال می کنی چطوری به وجود اومدی می دونی همه انسانهای روی زمین از دو تا انسان به وجود آمدن آدم و حوا یعنی تمام انسانهای جهان با هم نسبت دارند .شما پنجره ها هم بالاخره تاریخچه ای دارید ولی علم من به اونجا قد نمی ده .مثلا تو همدوره منی پدرت احتمالا همدوره پدر من و پدر بزرگ و جدت با پدر بزرگ و جد من همدوره بودن الانم سه تا از فامیلاتون توی خونه ی ما هستند _ جدی سلام من رو بهشون برسون وبگو پنجره خیلی دوستون داره . _ باشه ولی مشکل اینه که نمی تونم اسمتو بهشون بگم چون اونا احتمالا هم اسم تو هستند. پنجره که از گفتگو با من در مورد زلزله خیلی خوشش اومده بود گفت: _ راستی نمی دونم پدر و پدربزرگ و جدم چه قدر از زلزله می ترسیدن. _ اونا محکم بودن و تجربه زیادی داشتن اما تو فعلا جوونی جنس اونا از چوب بوده. _ آخی حتما ضعیف بودن. _ نه گفتم که اونا محکم بودن ولی تو محکمتری نباید اینقدر از زلزله بترسی . _ آخه ببین تو خودت داری می گی سی هزار نفر توی اون زلزله کشته شدن چه طور توقع داری نترسم . _ اونا آدم بودن ولی تو از فولادی خیلی محکمی تازه اگر چسبم بزنم روت دیگه خیلی قوی می شی _ وقتی اون چسبها رو خریدی یک بسته اضافی بخر تا من هم تو رو ضد زلزله کنم. از ته دل قهقهه زدم از زمانی که پام شکسته بود کم پیش اومده بود قهقهه بزنم گفتم : _ تو باهوش ترین پنجره ی دنیایی ولی من که از شیشه و آهن نیستم که بشه روم چسب بزنی با این وجود ازت ممنونم. _ با ضد زلزله شدن دیگه نگرانی ندارم البته خیلی ازت ممنون می شم.آرش حالا من یه سؤالی از تو دارم تو همیشه با من دوست می مونی ؟ _ عجیبه گفتی خیلی وقته که اینجایی ولی خیلی از چیزا رو یاد نگرفتی _ مثلا چی؟ _ من و هم کلاسام برای مدت زیادی اینجا می مونیم ولی نه دیگه اونقدر زیاد اگر کلا حساب کنی حدود هشت ماه سر این کلاس می آییم و بعد از اینجا می رویم به یک کلاس بالا تر . _ یعنی بعد از 8 ماه با من قهر می کنی ؟ _ نه قهر چیه فقط از پیش تو می رم . _ کجا؟ _ معلومه به یه کلاس دیگه ولی مطمئن باش هیچ وقت فراموشت نمی کنم . _ آرش می تونی به جای ضد زلزله کردن یه کار دیگه برام انجام بدی ؟ _ بستگی داره حالا بگو ببینم چی می گی ؟ _ تا ابد با من دوست بمون . در فکر فرو رفتم دلم برایش سوخت بهش گفتم : _ هم ضد زلزله ات می کنم هم تا ابد باهات دوست می مونم فقط یه شرط داره . _ چه شرطی ؟ _ هر وقت حوصله داشتی شرایط توی کوچه رو برام بگی. _ فقط همین؟ _ خیال کردم دوست داری بلندت کنم ببرمت توی حیاط .الان دو تا جوون دارن از سر کوچه میان یکی شون قد بلند ولاغر و اون یکی احساس می کنم داره می ترکه .هفت هشت تا هم ماشین پارک شده .آخ آخ همین الان میوه های یه پیرزنی افتاد روی زمین دو نفر رفتن کمکش . _ خورشید کجاست ؟ _ دقیقا نمی بینمش ولی مثل این که هنوز نمرده آرش نمی دونم تا حالا این درختی که جلوی منه دیدی یا نه حدود 20 متره به جز ده بیست تا از برگهاش که نارنجی شدن همه سبزن. زنگ خورد صدای پای بچه ها را که از طبقه ی پایین به بالا می آمدند شنیدم پنجره دیگه ساکت شده بود اما نمی دونم چرا فکر می کردم در حال تماشا کردن من است. + نوشته شده توسط آرش عطاری در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت
7:18 |
وقتی هفده روز از ششمين ماه سال ۱۳۶۹ می گذشت ساعت ۱۶ پسرکی به دنيا آمد که پدر و مادرش نام پهلوان دلير ايران آرش کمانگير را برايش انتخاب کردند. حال از آن موقع ۱۵ سال می گذرد و همان پسرک در حال نوشتن متنی کوتاه برای دفترچه اينترنتی خود که اکنون جای سررسيدش را گرفته می باشد و از شما می خواهد انتقادات خويش را برای پيشرفت او بنويسيد متشکرم نهم دیماه هزار و سیصد و هشتاد و چهار + نوشته شده توسط آرش عطاری در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت
7:17 |
|
|